با يك زبان تعليم داد. از اين گذشته، كسي كه بدون آگاهي از ناممكن بودن كارش ميكوشد دين را با فلسفه، يا عقل را با ايمان آشتي دهد، ناگزير ميشود اگر نه با صراحت، دستكم، بهطور ضمني حقيقت ذووجهين را مطرح سازد. ولي بيزاري عمومي از چنين ((ثنويتي)) بهطريقي متوجه ابنرشد شد، همچنان كه شخصيت او تدريجاً بيشتر مورد نفرت مدافعان راستكيشي ديني در اسلام، يهود، يا مسيحيت قرار گرفت. ابنرشد به هيچ روي كمتر از فضلاي ديگر صديق، صميمي يا پرهيزگار نبود؛ ولي او هوشمندتر بود، و چشم باطنش وي را قادر ميساخت مواردي را كه در نظر ديگران ناسازگار مينمود با هم آشتي دهد. او تفسير محدودتر و شريرانهتر از نظريهٴ حقيقت دووجهي را با وضوح رد كرده است.1
هر چند در فصلهاي بعدي فرصتهاي زيادي براي اشاره به تحولات اصول ابنرشدي خواهم داشت، خوب است در اينجا ذكر مختصري از آنها بشود. ابنرشد در فلسفهٴ اسلامي تأثير چشمگيري نداشت، و دليل آن واضح بود، چون عمر اين فلسفه به آخر ميرسيد؛ او آخرين فيلسوف بزرگ عربينويس بود. ولي ابنرشد از طريق مترجمان و شاگردان متعددش در فلسفهٴ يهود تأثير عميقي بخشيد؛ ابنرشدگرايي يهود در زمان لاوي بن گرشُن (نيمهٴ اول سدهٴ چهاردهم)، به اوج خود رسيد و تا پايان سدهٴ پانزدهم، به رونق خود ادامه داد. فضلاي مسيحي هم مانند فضلاي يهودي بهطرق مختلف عميقاً تحت تأثير آن قرار گرفتند. اولاً موفقيت شرحهاي ابنرشد در همه جا به تنفر راستكيشان دامن زد ــ قبل از همه در ميان مسلمانان اسپانيا، اندكي بعد، در ميان تلموديان؛ و سرانجام، در ميان مسيحيان. آثار ارسطو و ابنرشد تقريباً در يك زمان، به دست فضلاي مسيحي رسيد، و در اثناي نخستين مرحله از اين واكنش، هر دوي آنها به منزلهٴ شرّ واحدي مورد طرد قرار گرفت؛ در 1210، يك شوراي ايالتي در پاريس هر دوي آنها را با هم ممنوع كرد؛ در 1215، تحريم آنها با اشارهٴ خاص به مابعدالطبيعه تأييد شد؛ در 1231، فرمان پاپ مطالعهٴ آثار آنان را تا تصفيهٴ كامل آن آثار قدغن كرد. در اين اثنا، ابنرشدگرايي راه خود را بهسوي غرب ميگشود و مخربتر ميشد. مساعي فراوان توماس آكويناس اساساً بخشي از واكنش كلي بر ضد آموزههاي دگرانديشانه بود كه تدريجاً به گرد پرچم عصيان ابنرشد گرايي گرد ميآمد. مقارن سال 1277، او ميتوانست بهويژه 219 خطا را در تعاليم اين فتنهانگيزان خاطرنشان شود. بدينترتيب، ابنرشد سردستهٴ كافران و بزرگترين دشمن ايمان گرديد. اين خطاي محض بود؛ او نه بهتر و نه بدتر از خود قديس توماس بود؛ مرام او فرق داشت، ولي هدف معنوياش در اصل همان بود، و صداقت و حسن نيتش كمتر نبود. همچنانكه زمان نشان داده است، تاريخ فلسفهٴ ابنرشد چيزي جز يك رشته سوء فهمها نيست.